کار علمی!
-آخه علم خالی؟بدون اخلاق؟ بدون این که فکر کنی این کارت چه تاثیری توی روحیه بقیه میذاره؟
-مگه اینایی که الان دارن گوش مردمو میبرن توی این گرونی، فکر میکنن چه تاثیری داره کارشون؟
-خب برو از اونا انتقام بگیر...چرا از مردم عادی؟
صبحای جمعه می رم پارک جمشیدیه
با مترو هم می رم...اولش میرم امامزاده صالح یه زیارتی می کنم و بهد میرم از پشت امام زاده صالح یه بسته سمنو می خرم و با همون سمنو میرم تا خود پارک جمشیدیه...بعد ایستگاها رو می رم بالا...می رم بالا...می رم بالا...هر جا نفس کم بیارم میشینم و سمنو رو می خورم...یه صبح جمعه ای داشتم همین برنامه تکراری رو پیش می رفتم ، توی مرحله امامزاده صالح بودم که یهو مردی جوان با ظاهری آراسته آمد جلو:آقا ببخشید می تونم یه لحظه وقتتونو بگیرم؟
فکر کردم یه ادم به این تیپ این وقت صبح اینجا از من چه وقتی میخواد بگیره؟درباره چی؟روی پیشونیم نوشته مشاور؟ به هر حال گفتم:بفرما.
گفت:آقا!گیر کردم میخوام برم اهواز و احتیاج به پول دارم...بازاری هستم و اومدم اینجا پولمو زدن...برای این که برگردم اهواز یه مقدار بهم کمک بکنید...
یه نگاهی بهش کردم، حالا منم وسط معنویت و دعا، تازه دو رکعت نماز زیارت رو سلام داده بودم و این بشر هم دیده که عجب موقعیت خوبیه برای این بیاد و از سخاوتمندی یک عدد میم استفاده کنه...حالا منم که طبق عادت همیشه، کارت بانکی توی جیبم میذارم و پول نقد با خودم این ور و اون ور نمی کشم،همینو بهش گفتم، اونم خودش را نباخت و مودبانه عذر خواهی کرد و رفت سراغ سوژه بعدی، بگذریم که من یجورایی از چهره و لهجه حرف زدنش فهمیدم که طرف بیشتر می خوره مال یه جای دیگه ایران باشه تا اهواز، اما بد به دلم راه ندادم...خیلی بده که به یه ادم گرفتار کمک نکنی و تازه برای این که وجدان درد نگیری، کلی بهش بد و بیراه ببندی که کمک نکردن خودتو توجیه کنی، خب ولش کن دیگه...حتما از اونجای ایران مهاجرت کرده اهواز و توی اهواز کاسبیش گرفته...حالا دو روز اومده تهران از بد روزگار پولشو زدن! یهو شنیدم به سوژه بعدی داره می گه می خوام برم کرمان! عه! تو که همین دو دقیقه پیش میخواستی بری اهواز! نه بابا! حتما من اشتباهی کرمان شنیدم...ولش...داشتم می رفتم بیرون، نزدیک امامزاده صالح یک دستگاه خودپرداز هس دیدم اونجا همین جوان شاخ شمشاد جلوم سبز شد و درخواستش را تکرار کرد.در ضمن با اشاره ای کوچولو خودپرداز را هم نشان داد!
نفس عمیقی کشیدم...دلم نمی خواست صبحم را خراب کنم...ولی واقعا یعنی چی؟
گفتم:آقا!من که می دونم تو نه بچه اهوازی نه بچه کرمان تو اهل .... هستی! مسافر هم نیستی، همین تهرون زندگی می کنی، آخه این قیافه ترو تمیز و اتو کشیده به یه آدم پریشون بی جا و مکان مسافر پول از دست داده می خوره؟ راستشو بگو شاید کمکی واقعی ازم بر بیاد...به قیافتم نمی خوره معتاد باشی یا خلافکار، تو رو خدا بگو این چه کاریه که می کنی؟
یهو یه کارت از جیبش در آورد و دیدم بله! در یکی از شرکت های بازرگانی معتبر کار می کنه و عکس خودش روی اون کارته! یک حسابدار! بله! این تیپ واقعی یک حسابدار بود!
گفتم و گفت...حرف از سوادش زد که حسابداری خوانده و علم حسابداری میگه باید ضرر کرد را جبران کرد و این صبح جمعه ای دارد همین کار را می کند! با گدایی!
گفت که در هدف گذاری اش این بوده که یک خانه در قیطریه بخرد و حالا با درآمدی که خودش و همسرش(او هم شاغل بود!) دارند،طی فلان مدت باید به آن پول لازم برسند و با همسرش قرار گذاشته که به درآمد ماهانه شان دست نزنند و در طول هفته هر پولی از راه گدایی در خارج از ساعات کاری بدست آورد، پول نان و تخم مرغ و سیب زمینی و پیازشان باشد.
حیرت زده و خیره به او نگاه کردم و گفتم:گداهای قبل از تو سوء تفاهم بود!
او خندید و باز با کمک علم حساب داری اش و الفاظی که از آن سر در نمی آوردم در باره گردش مالی بالای بیزنس گدایی سخن پراکنی کرد که مثلا منو تحت تاثیر قرار بده...
یعنی عمرا فکر نمی کردم کسی که گدایی بکند، قصد خریدن خانه در قیطریه را داشته باشد...اوه! یه جای خیلی گرون...خونه ها اونجا میلیاردی اند...هر چند الان که ارزش پول مملکت افتاده دیگه یه میلیارد هم پولی نیست!
اون روز هی از کوه بالا می رفتم تا از این شهر دیوانه فرار کنم...هر چند غروب دوباره برگشتم میان همان ها!