هالیوود کائنات! (داستان یک تجربه واقعی از خواب نگاری)
کاتالیزور چیست؟ ولش زیاد سنگین صحبت نکنیم
حالت مثالی خیلی واژه خودمونی تریه!
مثلا یکی میخاد صحنه انفجار رو نشون بده دستاشو از هم باز می کنه و با دهنش میگه: بوووووم!
این انفجار واقعی نیست اما حالت مثالی اونه!
واضح شد؟
خب! حالا بریم سراغ سریال جن گیر که این روزها بر و بچه های فیلم و سریال بین حسابی پایه اش شده اند و از محصولات کمپانی خوشنام فاکس است که ید طولایی در ارائه سریال های موفق در سطح جهانی داشته...
یک شخصیتی به نام مارکوس در این سریال هست که کشیش است(شخص مذهبی) و با جن ها مبارزه می کند.یعنی با عواملی که زندگی طبیعی آدم ها را مختل می کنه و روح و روان افراد را به هم می زند مبارزه می کند.تا اینجا را داشته باشید، دوباره بر می گردیم...
یکی از کیس های خوبم که یک دختر مهربان پشت کنکوری است(قابل توجه اونایی که میگن من توی این وبلاگ فقط کیس آقا می پذیرم!) بهم کامنت داد که چند وقت پیش، قبل از این که با من آشنا شود، خواب دیده که توی اتاقی است...اتاقی که توی خانه شان نبوده و جایی دیگر بوده که نمی دانسته کجاست...مدتی می گذرد و دیروز وقتی داشته سریال جن گیر را می دیده، در یکی از سکانس ها دیده که عین همون اتاق توی فیلم هست، با همون شکل و دکوراسیون! و تعجب کرده بوده! و آن قدر تعجبش زیاد بوده که فوری بهم کامنت داد که آن اتاقی که مدت ها قبل(که هنوز سریال جن گیر تبش همه گیر نشده بود) توی خواب دیده را دیروز در یک سکانس از سریال جن گیر مشاهده کرده...
-کی توی آن اتاق بود؟
-کشیش مارکوس!
آن دختر در خوابی که دیده بود به اتاق مارکوس رفته بود...بهش گفتم: مارکوس کیه؟ کشیش! نماینده تمایلات مذهبیه! کارش چیه؟ مبارزه با شیاطین! مبارزه با چیزهایی که زندگی عادی آدما رو مختل می کنن...مبارزه با چیزایی که روح و روان آدما رو به هم می ریزن...خب اینجور آدمی رو تو الان باهاش در ارتباطی و هر چند وقت یه بار باهاش رابطه کامنتی داری توی بلاگفا...اون کیه؟ نمود مارکوس توی زندگی واقعیت کیه؟ تازه اول اسمش هم میم داره!
خب! من آدمی با تمایلات مذهبی هستم...از بچگی، توی حیاط خانه مان بالای پله ها(که شبیه منبر بود) می نشستم و برای همبازی ها و بچه های فامیل درباره موضوعات دینی مثل یک روحانی سخنرانی می کردم...قبلا هم گفتم، در دبیرستان، در برابر نگاه های بعضی از همکلاسی های قلدر که تمایلاتی جنسی به من داشتند، با نمودهای مذهبی که از خودم نشان می دادم(مثل نماز خواندن موقع اذان ظهر در نمازخانه مدرسه و گاهی پیشنماز شدن در آنجا) باعث می شدم آنها خودشان را در برابر من کنار بکشند و از حد نگاه جلوتر نیایند! الان هم مذهب پناهگاه من است.این فشارهای مختلف روحی که در محل کار هست را با مذهب بهتر تاب می آورم.همیشه یک قرآن و نهج البلاغه کوچک روی میزم هست...کارم هم الان مشاوره دادن است...افرادی که زندگی شان در اثر عوامل مختلف دچار به هم ریختگی شده یا دچار کمپرس های روحی هستند(وضعیتی مشابه جن زدگی) به من مراجعه می کنند که راه نجاتی پیدا کنند...در ضمن اول اسم من میم دارد و اول اسم مارکوس هم میم دارد...دقیقا چند ماه پیش در حالی که هنوز این وبلاگ ایجاد نشده بود و من هنوز دنبال راهی برای تخلیه افکارم و ابراز آن به بقیه بودم به طوری که ناشناس بمانم و فکرم هنوز به اینجا خطور نکرده بود که چنین وبلاگی بزنم، دختری که بعدها قرار بود به این وبلاگ بیاید، خواب می بیند در اتاق کشیش مارکوس است در حالی که هنوز فیلم جن گیر را هم ندیده بود...او از خواب می پرد و تعجب می کند که آن اتاق کجا بود؟ مدتی بعد یادش می رود که چنین خوابی دیده...کمی بعد تر من این وبلاگ را ایجاد می کنم و او به وبلاگ من می آید و از من مشاوره می گیرد...چند روز پیش او در حالی که داشت سریال جن گیر را می دید، با دیدن اتاق کشیش مارکوس در این فیلم ناگهان یادش می آید مدت ها پیش صحنه این اتاق را در خواب دیده!
وقتی آن دختر این را به من گفت، من که نه اهل فیلم و سریالم و نه اصلا در خانه مان آنتن تلویزیون را وصل کرده ایم کلی این ور وآن ور جستجو کردم تا توانستم آن قسمت را پیدا کنم...خب من فقط رادیو گوش می دم و موسیقی! اما به اجبار خواب آن دختر، چون تفسیر کردن رویایش به دیدن فضای ان قسمت سریال بستگی داشت، وقت گذاشتم و نشستم و آن قسمت سریال را دیدم و مشابهت های بسیارم با شخصیت مارکوس مرا به تعجب انداخت....
خب! حالا بگویید چه اتفاقی افتاده؟
دقیقا رویایی که آن دختر دیده بود، به او می گفت تو در آینده به اتاق کسی مانند کشیش مارکوس سریال جن گیر خواهی رفت(یعنی وبلاگ میم چون اینجا مانند اتاق من است که شما در آن به من مراجعه می کنید)...در حالی که در شب دیدن آن رویا، آن دختر نه وبلاگ من را دیده بود و نه هنوز از من مشاوره ای خواسته بود و نه اصلا سریال جن گیر را دیده بود و هر کدام از ما دو تا، در گوشه ای از این تهران بی در و پیکر سرگرم زندگی خودمان بودیم.
رویا از جنبه مشابه سازی موقعیت شخصیت های سریالی که آن دختر مدت ها بعد قرار بوده ببیند برای معرفی موقعیت من برای آن دختر استفاده کرده بود.وقتی این را شنیدم، منی که بسیار با موارد رویاهای صادقه سر و کار داشته ام و آنها را برای مراجعینم تفسیر کرده ام، باز هم به شگفتی افتادم...این یکی دیگر نوبرش بود، به این می گویند هالیوود کائنات!
وقتی موضوع را به آن دختر خوب گفتم واکنش او هم این بود:
===========================================
چهارشنبه ۲۶ دی ۱۳۹۷ ساعت: 20:58 توسط:....
اوه!چه جالب
فقط واسم عجیب بود چطوری چیزی ک ندیدم رو تو خواب دیدم و چن وقت بعد همونو توی فیلم دیدم دقیقا همونو!
===========================================
خب وقتی این موضوع برای من عجیب باشه، برای ان دختر هم قطعا عجیب بوده... این از نمونه های جالبی بود که توی خوابنگاری های کیس هام باهاش برخورد داشتم:یه فیلم بشه کاتالیزور توصیف وضعیت واقعی من با یکی از کیس هام!
توی خواب آن دختر، حالت مثالی وضعیتی که من و اون به هم داشتیم( مشاور و مشاوره پذیر) در قالب سکانس یک فیلم انعکاس پیدا کرد!
مثل این که خیلی پیچیده و تو در تو حرف زدم...ولش...خودتون خوبید؟چه خبرا؟