بامداد جمعه بود،ساعت حوالی دوی نیمه شب. زنم خوابیده بود و من داشتم آنلاین به یکی از این بچه هایی که مشاوره میخواست مشاوره می دادم. یهو در اوج توضیحات خودش اظهار تمایل کرد که الان قطع کنیم صحبتو، بقیش باشه واسه فردا...تعجب کردم چون همیشه اعلام کننده تنفس و قطع مشاوره من بودم نه مشاوره گیرنده، ولی گفتم باشه! حتما یه حکمتی توشه! سیستم رو خاموش کردم  که یهو زنم برای خوردن آب پا شد.واسه منم یه لیوان آب آورد چون می دونه وقتی من پشت لپ تاپ دارم کار می کنم از جام، جُم نمی خورم.پرسید:هنوز مقالت تموم نشد؟

بهش نگفته م مشاوره آنلاین میدم.فکر می کنه من دارم روی مقاله هام کار می کنم.خودش خوشش نمیاد و منم خوشم نمیاد وقتی خوشش نمیاد، خاطرشو ناخوش کنم.

نشست روبروم.فهمیدم حرف داره.گفت:میم! خواب دیدم مادرمو! سوار یه اتوبوس بود.داشت می رفت.گفتم:مامان می دونی بچه تینا داره به دنیا میاد؟ مامانم گفت:نه... به دنیا اومده! گفتم:نه مامان! تو الان مردی! توی دنیا نیستی که بدونی، اون هنوز به دنیا نیومده... گفت: نه من اینجا هم زنده ام، خبر دارم روح بچه تینا رفته توی دنیا...به دنیا اومده! بعداتوبوس حرکت کرد و رفت...من دنبال اتوبوس دویدم که مامانمو بیشتر ببینم ولی اتوبوس رفت و محو شد...میم! تعبیر این خواب چیه؟

زنم خوابهایی عجیب می بیند!همه هم می خورد وسط هدف! قبل از زلزله کرمانشاه خوابش را دیده بود.قبل از سقوط هواپیمای ای تی آر که خورد به کوه دنا، خوابش را دیده بود،قبل از این که مادرش فوت کند، خوابش را دیده بود! بله! حالا هم که خواهرش تینا باردار بود و اولین بچه اش(به عبارتی اولین نوه مرحوم مادرش) را قرار بود به دنیا بیاورد، اینجور خوابی دیده بود.

خواستم حرف بزنم اما بغض گلومو گرفت...خب...مادرزنم، زن مهربانی بود.خدا بیامرزدش...هرگز نشد حرفی بهم بزند که ناراحتم کند...هر وقت هم زنم درباره من حرفی کنایه آمیز میزد، مادرش طرف من را می گرفت و دخترش از او شاکی می شد! خب...زنم دید از من هم جز بغض آبی گرم نمی شود، لیوان خالی آبی که خورده بودم رو برد آشپزخانه و رفت دوباره بخوابه.

یهو گوشی ام زنگ خورد.خدای من.ساعت دو نصفه شب؟ یعنی کیه؟ گوشی رو برداشتم...عه! مانی باجناقم بود:سلام! بفرمایید؟

-سلام میم...

بعدش سکوت! صدای جیغ تینا از اون طرف گوشو  کر می کرد.اوه! داشت می زایید! گفتم:مانی جان نگران نباش داریم میایم! کدوم بیمارستانید؟

رفتم توی اتاق خواب.زیر نور آباژور دیدم چشمای زنم باز بود و داشت به سقف نگاه می کرد.بیدار بود.حتما داشت به خوابش فکر می کرد، گفتم:تینا دردش گرفته...بیمارستانه...

گفت:می دونم.

راست می گفت...می دونست! شال و کلاه کردیم و زدیم بیرون.اف ام ضبط ماشینم روشن بود...البته چیزی را پلی نکرده بودم اما از اینا بود که وقتی حافظه و رم بهش وصل نباشه، اف ام ماشینای اطراف رو دریافت و پخش می کنه...نمی دونم کدوم یکی از ماشینایی که توی اون بزرگراه خلوت داشت به موازات ما میومد توی اف ام پلیرش آهنگ میلاد سیاوش قمیشی پخش می شد که توی ماشین ما هم پخش می شد:

برای روز میلاد تن خود من آشفته رو تنها نذاری

برای دیدن باغ نگاهت میون پیکر شبها  نذاری

 همه تنهایی ها با من رفیقن منو در حسرت عشقت نذاری

عزیزم جشن میلادت مبارک  منو اون سوی جشن دل نذاری

هم من و هم زنم، هر دو هم خنده مان گرفته بود و هم بگی نگی یه اشکی هم گوشه چشممان را تر می کرد، خب آهنگش به وضع و حال اون لحظه مون می خورد!

اون خوابی که زنم دیده بود رو بذار کنار این صحنه....انگار زبان حال مادر زن مرحومم بود که داشت با نوه ش در لحظه های تولدش ، حرف می زد...نوه ای که سه سال بعد از درگذشت او داشت به دنیا میومد...همه چیز به شکل خنده داری مقارن و معنی دار شده بود و این البته اولین باری نبود که توی زندگیم این چیزا رو می دیدم...ای دنیای مسخره...

رسیدیم بیمارستان، مانی سراسیمه اومد:میم! آمدی...فدات بشم...ببخشید نتونستم حرف بزنم.اصن نمی دونم باید چی می گفتم...

-خب بابا...پدر! پدر! آخه پدر! تو که نباید اینجوری به هم بریزی!

زنم رفت سراغ خواهرش و من و باجناق رفتیم توی ماشینش...نوشابه گازدار رو دیدی که تکون تکون داده باشن و یهو فوران می کنه موقع باز کردن؟ اون اینجوری بود. منو که دید هی حرف زد و هی حرف زد و هی حرف زد....بنده خدا استرس و فشار زیاد حسابی کارشو داشت می ساخت...من هم که داشتم از زور بی خوابی غش می کردم، هی دستمو گذاشته بودم روی شانه اش و تایید می کردمش و او دوباره هی می گفت و هی می گفت...خب... باجناقم دور و برش جز من کسی ندارد.پدر و مادر او هم به رحمت خدا رفته اند...اصالتا بچه یکی از استان های غرب کشوره...یک برادر داره که از اولش برادر نبوده، خواهر بوده و الان تغییر جنسیت داده و برادر شده و با زنش سوئد زندگی می کنن و دو تا دختر هم به دنیا آورده اند!

پس توی این تهرون درندشت، فقط من را دارد و زنم را...باجناقم همچنان داشت می گفت و می گفت و می گفت...حرف هایش رسیده بود به آنجا که دخترش شادی توی محیط خوبی دارد رشد نمی کند و مادرش می خواهد ازدواج مجدد کند و معلوم نیست آن مرد چه جور مردی باشد و چه بلایی سر دخترش بیاورد!

عه! یهو رفتم از آخرش! بذا از اولش بگم...باجناق من قبلا یک ازدواج منجر به طلاق داشته و دختری هم به اسم شادی حاصل این ازدواج بوده.آن زن قبلی هم از این مهریه بگیرهای حرفه ای بوده و قشنگ تا قران آخر مهریه اش را از باجناقم چلانده و وقتی باجناقم با تینا ازدواج کرد یک پول سیاه هم در بساط نداشت! اما خب! عشق داشتند و ساختند! الان باجناقم در کشتیرانی است و مهندس کشتی! درآمد بالایی دارد و البته هر شش ماه به شش ماه سر و کله اش پیدا می شود و یک دو ماهی آف است و دوباره می رود تا شش ماه دیگر...توی دریا و کشتی و تنهایی و فکر و خیال، از باجناقم یک کوه استرس ساخته...الان می گوید زن سابقش به خاک سیاه نشسته و اون پولا رو معلوم نیس چیکار کرده و قبلا یک ازدواج دیگر کرده و آن یکی شوهر حسابی پولهایش را بالا کشیده و جیم زده و حالا این یکی شوهر تازه وارد، یه بچه پولدار است ولی اخلاق ندارد و شادی گفته یک بار بهم سیلی زده و گفته اینقدر شلوغ نکن! مادرش هم بی تفاوت نگاه کرده و چیزی نگفته! همین مانی را آشفته کرده.می گفت:می خوام دادگاه اقدام کنم شادی را بیارم پیش خودمان با تینا و دخترمان زندگی کند.

گفتم:نه این کار را نکن! او وقتی می تونه با مادر خودش بزرگ شه چرا میخوای بیاری کنار نامادری و ناخواهریش بزرگش کنی؟ می دونی هر قدر هم بهش برسی باز هم فکر می کنه براش کم گذاشتی و افسردگی می گیره؟ نکن این کار رو...مادرش هر چی باشه و هر کی باشه مادرشه..

یهو باجناقم دوباره فوران کرد:چی می گی میم؟ اون زنیکه ج.نده داره دخترمو هم ج.نده بار میاره! نبودی و ندیدی شادی اون هفته که دو روز تعطیلات اومده بود پیش ما ، داشت چه اشکی می ریخت وقتی برام اینا رو تعریف می کرد...می دونی اون شوهر قبلیش برای چی جیم زد؟ بهش نگفته بود از من بچه داره، یهو جلوی اون شادی از خونه اومد بیرون،صدا زد:مامان..مرتیکه فهمید و گفت تو که بچه نداشتی؟ اونم اومد شادی رو له کرد از بس کتکش زد که چرا جلوی اون بهم گفتی مامان؟ خب این مادره؟ این ج.نده س دیگه! بچه رو اون داره افسرده می کنه...حالا این شوهر جدیده هم که بچه رو کتک می زنه...دو نفری یه روز می افتن به جون شادی و می کشنش...تو از چیزی خبر نداری میم...حرف نزن...

باشه...حرف نزدم...سکوت کردم و او گفت و گفت و گفت و گفت و یهو چشم باز کردم دیدم باجناقم داره با برادرش توی سوئد تصویری حرف می زنه و بهش آمار می ده و من هم روی صندلی مچاله شدم و آسمان گرگ و میشه و کمی روشن شده...سریع از ماشین پریدم پایین و رفتم نمازخونه بیمارستان رو پیدا کردم، نماز صبحم رو که خوندم، دیدم بغل دستیم، بدون مهر ایستاده و دارد نماز می خواند، مهر خودم رو براش گذاشتم، بلند شدم دیدم عه! داره با دست بسته نماز می خونه ... پیرمردی بود،بنده خدا اهل تسنن بود! خوبیش این بود که چشاشو بسته بود و داشت حمد می خوند، ندید من مهر گذاشتم جلوش، فوری بی سر و صدا مهر رو برداشتم از جلوش... داشتم تعقیبات نماز رو می خوندم، اونم نمازش رو تموم کرد...دست دادم باهاش و بهش گفتم:قدم نورسیده ای در راهه.دعا کن بی دردسر بیاد! اونم خندید که عروس منم همینجا قراره زایمان کنه...تو هم برای اون دعا کن! عجب! همه نوزاد ها امشبو برای تولد غنیمت دونسته بودند!

یهو باجناقم سر و کلش توی نمازخونه پیدا شد...خودش البته نماز نمی خونه، اما گرای منو داره که این ساعت اینجا اومدم:میم! تو رو خدا بیا! تینا نمی ذاره بهش آمپول بزنن!

-آمپول؟نمی ذاره؟چرا؟خب من چیکار کنم؟

منو برد بالا، بخش زایمان...دم در گفت:این داداششه! منو برد تو دیدم بله! تینا کیسه آبشو به زور دست کردن توی واژنش دارن پاره می کنن! بعد پرستاره می خواد آمپول آپیدورال بهش تزریق کنه...اونم نمی ذاره! رفتم سراغ تینا و تکنیک های آرام سازی رو به کار بردم...از زیر زبونش کشیدم که از اینترنت سرچ کرده و فهمیده آمپول اپیدورال یکسری عوارض داره و حالا نمی ذاره بهش اون آمپولو بزنن...امان از این اینترنت! حالا اگه نزنه، خب وضع حمل عقب می افته و بدنش شل نمی شه و بچه بیرون نمی یاد. اون یکی خانم پرستاره هم هی دستشو می کرد توی واژن تینا و سعی داشت کیسه آب را پاره کند...بلاخره کیسه آب پاره شد...دل و معده ام به هم داشت می خورد، بلاخره بدون آمپول اپیدورال، تینا رو شلش کردم...بچه در آستانه به دنیا آمدن بود...یهو یکی از این پرستارای عصا قورت داده سرو کله ش پیدا شد که :شما کی هستید! جزو پرسنل این بیمارستانید؟ چرا دارید در کار پزشکان این بیمارستان مداخله می کنید؟ اگر اتفاقی بیفتد ما مسئولیم و از این حرف ها!باجناقم درآمد که ایشان خودش دکتر است و زنه هم جواب داد به هر حال پرسنل اینجا نیستن.به چه حقی ایشونو راه دادید و داشت کم کم صدایش را بالا می برد که با جناقم یه چیزی(انگار یه تراول پنجاهی بود) گذاشت کف دستش و او رفت! به همین سادگی! مسئولیت و اینا هم زیاد مهم نبود انگار! ظاهرا اون دکتری که تشخیص داده بود اپیدورال تزریق شه، بهش برخورده بود که بدون تزریق اون داره کار پیش می ره و این پرستاره رو فرستاده بود سر وقت ما...خب من چه تقصیری داشتم؟ خود مادر نگذاشته بود تزریق صورت بگیره...لحظه تولد نوزاد که رسید از بخش آمدم بیرون...پیرمرد اهل سنت را دیدم که با جعبه شیرینی آمد سراغم:نوه م به دنیا اومد! پسره! بیا دهنت رو شیرین کن...برداشتم و تبریک گفتم...حالا ساعت چند بود؟ صدای اذان ظهر از تلویزیون توی راهروی انتظار میومد! این قدر زمان گذشته بود؟ خیال می کردم فوق فوقش ساعت نه یا ده صبح باشه!

یاد انسان نازنینی افتادم که توی وبلاگم بهم مراجعه کرده بود و مشاوره خواسته بود، امروز منتظرم بود که باهاش حرف بزنم.باید بهش خبر ی دادم.گوشی اندروید خودم که توی کمد خونه زندانی بود! مدت هاست سیم کارتم توی یک گوشی معمولی 1100 نوکیاست!،گوشی باجناقم رو ازش گرفتم تا براش توی وبلاگش پیام بذارم که امروز نیستم.باجناقم عین مرغ سرکنده، هی نگران به طرفم میومد و هی می رفت...انگار می خواست بهم چیزی بگه، آخرش هم نگفت و بی خیال شد و رفت توی بخش زایمان سراغ زنش،کامنتم رو دادم و خواستم صفحه رو ببندم که یهو یه تصویر از چند مرد سیاه پوست لخت که روی یک زن سفید پوست افتاده بودند ظاهر شد! این دیگه چی بود؟ از دستپاچگی به جای بستن تصویر ، کلا گوشیو ریست کردم.نشستم روی صندلی های سالن انتظار...در دوران حاملگی زنها، مردها، در اثر عواملی مثل ویار و ناتوانی همسرشان که بارداره، از نظر جنسی زیر فشار هستند...چون راهی برای ارضا ندارند به روش ها و کارهای عجیب و غریب رو میارن...خب...ولش....،از اون طرف یهو خود باجناقم سر رسید و گفت بیا بریم صندوق...من مغزم کار نمی کنه...پول اشتباهی نگیرن ازم...

با هم رفتیم.یه خانمی با آرایش غلیظ پشت صندوق بود که باجناقم یه سره بهش نگاه می کرد...زنه ازش پرسید:بیمه ت مال خودته؟

باجناقم شکم چاق و برآمده اش را نشان داد که هنوز زایمان خودم نرسیده، این نامه بیمه واسه خانممه!

سرم را انداختم پایین!اصلا پسره خل شده بود!زنه بنده خدا ظاهرا به این حرفا عادت داشت کار رو راه انداخت...مانی توی آسانسور هم یه جوکی تعریف کرد که خیلی مستهجن بود و بعد خودش زد زیر خنده و با کف دست می کوبید توی فرق سر تاسش...بعد شروع کرد از سرو سینه پرستارای بخش زایمان تعریف کردن...دیدم این دیگه بی خوابی و استرس زده به سرش! بردمش توی نماز خونه و خوابوندمش! کاپشنمو لوله کردم و گذاشتم زیر سرش...برق اونجا رو هم خاموش کردم...نماز خونه از این نماز خونه های تمیز بود که بوی جوراب نمی داد! شوفاژ هم داشت و گرم بود... خودمم نماز ظهر و عصرمو خوندم...